بازگشت به لیست سوالات
ج.م
عنوان :

مشکل نعوض

دکترای سلامت جنسی
۳۶سال دارم به علت زود انزالی قرص سیتالوپرام مصرف میکنم به مدت ۴سال البته گاهی از اسپری لدوکایین هم استفاده کردم ولی الان دو هفته است که در رابطه جنسی اول نعوض کامل انجام میشه ولی اگه معاشقه طول بدم نعوض از دست میره یا اگه در حین رابطه برای چند ثانیه رابطه قطع بشه مثلا برا جابجا شدن زوجین نعوض از دست میره و حال آدم را میگیره.مشکل قلبی چربی و قند و... ندارم خدا را شکر لطفا راهنمایی فرمایید.

دکتر حمید مهرابی

سیتالوپرام می تواند بر عملکرد جنسی اثر منفی داشته باشد. لطفا با پزشک خود مشورت کرده و داروی خود را عوض کنید




شما هم سوال مشابهی دارید؟ از بین صدها پزشک با دانش و با تجربه زوپ سوال خود را بپرسید یا وقت ویزیت ویدئویی یا حضوری خود را رزرو کنید.



سوالات مشابه


عدم تمایل به مهد کودک

با سلام و وقت بخیر من یک فرزند 2 سال و 10 ماهه دارم که بعلت شغلم مجبورم پسرمو صبح ها مهدکودک بذارم من با تمام مهد ها یک ماه اول رو مشکل ندارم اما بعد از یک ماه اون مهد برای پسرم طبیعی میشه و علاقه ای به رفتن نداره و همش میگه مامان منو با خودت ببر و مهدکودک نذار منم برای کارم مجبورم حتما شیفت صبح بچمو مهد بذارم چون وقتی خونه ست اصلا نمیذاره من به کارام برسم و همش باید به خرده فرمایشات او برسم. لطفا راهنماییم کنید که چطوری راضیش کنم او با رضایت خودش در مهد بمونه و مجبور نشم با گریه اونو تو مهد رها کنم؟ با سپاس

مشکلات رفتاری

سلام خسته نباشید.یه برادر ۱۶ ساله دارم که خیلی رفتاراش ناهنجاره،،اصلا به خونواده اهمیت نمیده و فقط دوستاش براش مهمه،طبق هیچ هنجار خونوادگی رفتار نمیکنه کاملا متفاوت با همه ی خونواده،از ۲۴ ساعت ۱۷-۱۸ ساعت بیرونه با دوستاش،اهل مشروبات الکلی در صورتیکه تو خونواده مطلقا نیست و نبوده،،تو جمعای خونوادگی نیست و ندرتا اگه باشه گوشه گیر و کم حرفه و سرش فقط تو گوشیشه،،بشدت عصبیه،،اصلا حرف گوش نمیکنه کل خونوادرو عاصی کرده و براش هیچ اهمیتی نداره خواهشا باهاش چیکار کنیم

ناراحتی ومشکلات روانشناسی

سلام خانومی21ساله هستم وهمسرم25ساله. مدت 9ماه هست عقدیم .ازاول بگم همه چی رو. من دوتا خاستگارداشتم یکی غریبه ویکی فامیل که پسرداییم والان باهاش ازدواج کردم. من توخانواده ای هستم که زیادبهم محبت نشده ازبچگی فرستادنم سرکارهم درس خوندم هم کارکردم.دانشگاه دولتی قبول شدم وبه دلیل اینکه راهم دوربودوکسی رونداشتم ازحمایت کنه نرفتم .من دردورانی که درس میخوندم خاستگاررداشتم ولی علاقه ای به ازدواج نداشتم وهمچنین خانوادم اجازه نمیدادن.حق انتخاب هم نداشتم.بایه اقایی به مدت دوماه نامزدی ساده داشتم که خانوادم ایشون رو ردکردن واجازه ندادن عقدبشیم وتا4سال اجازه ندادم کسی حرف ازدواج بزنه بعداز اون یه خاستگارخیلی خوب که ازنظرمن همه ملاک های ازدواجم رو داشتن اومدن وخاستگاری رسمی انجام شدوقتی قرارازدواج گذاشتیم یهو پسرداییم پریدوسط وهمه چی خراب شد.اون گفت که من دخترتونو میخوام وخیلی وقته منتظرش هستم وخانوادمم ازخداخواسته کاری به انتخاب وعلاقه من نداشتن وگفتن که فامیل بهترازغریبه هست ویا این یاهیچکس. من پسرداییمودوست داشتم وخیلی وقت پیش درست زمانی که نامزدی من با اون اقا بهم خورد باپسرداییم رابطه تلفنی پیامکی داشتیم باهم واون میگفت که منوواسه ازدواج انتخاب کرده ودوستم داره منم علاقه داشتم بهش ولی بعدازدوماه فهمیدم که خانوادش بشدت مخالف اازدواج ماهستن ومامانش بخصوص خیلی ازم بدش میومدودوست نداشت که ماباهم باشیم خلاصه منکه دیدم اوضاع به این قرارهست گفتم به حرف مامانت گوش بده شاید بهترازمنوبرات درنظرگرفته اونم خیلی ازخانوادش میترسیدبخصوص مامانش رابطمون روبهم زدیم وجداازهم ادامه دادیم حدود4سال باهم قهربودیم وهیچی بینمون نبودمن علاقمونسبت بهش ازدست داده بودم ولی اون هنوز دوستم داشت وتمایل به ازدواج بود.بعدازاینکه دیدقضیه خاستگاری جدیه مادرشوراضی کردوپریدوسط وگفت من میخوامش خانوادمم رضایت دادن واون اقاروردکردن بدون اینکه به انتخاب من اهمیت بدن خلاصه من پسردایمونمیخواستم ومجبوربه ازدواج باهاش شدم .منوباگریه بردن ازمایش وتوراه فقط دعامیکردم که جواب منفی باشه ولی مجبور بودورفتم سرسفره عقد هم دوستش داشتم وهم ازش متنفربودم یه حس بدی بود.خلاصه ازدواج کردیم دراوایل من اصلا هیچ حسی بهش نداشتم برام مهم نبودباشه نباشه ومتوجه خیلی چیزها ازجمله سردوخشک بودنش ضعیف بودن توابرازعلاقه کلامی وخسیس بودن و.... نشدم. بعدازیک ماه کمککم بهش علاقمندشدم واون خاستگارمو فراموش کردم همه حواسم رو گذاشتم روی پسرداییم چون دیگه به عنوان همسرم بود وبایدمیپزیرفتمش .دراوایل عقد خیلی خوب بود احترام میذاشت بهم به حرفم گوش میداد خیلی دوستم داشت براش مهم بودم دلتنگم میشد بهم خیلی زنگ میزد پیام خیلی میداد.خیلی رسمی ومحرترمانه باهم برخوردمیکرد.من کمی خجالتی بودم ووقتی میرفتم خونشون هم معذب بودم واحساس غمگینی داشتم ولی نامزدم خیلی بهم توجه میکرد خیلی دوستم داشت خیلی هواموداشت. قربون صدقه رفتناش بغل کردن ازهرفرصتی برای اینکه بهم نزدیک بشه بیادبغلم استفاده میکردومعلوم بودکه خسابی دوستم داره. منم پاسخ محبتاشومیدادم. بعدازاینکه دیدم رفتارخوبی داره باهام منم خیلی بهش علاقمندشدم خیلی محبت میکردم بهش وازصمیم قلب عاشق هم بودیم. من شخصیت گرم واحساستی هستم ودلم میخوادرومانتیک باشیم .ولی به کسی علاقمندشدم وبهش محبت کردم انتظاردارم اونم اندازه من بهم اهمیت بده .خلاصه 3ماه گذشت شغل ایشون طوری بودکه نمیشد باهم جایی بریم وچون ماشین هم نداشت دیگه اصلا نمیشد.من خیلی دلم نمیخواست باهم بریم بیرون مثل همه زن وشوهراخوشبگذرونیم باهم باشیم ولی نمیشدوخانوادشم اجازه نمیدادن یعنی اختلاف خانوادگی زیادهست اونا توروستاهستن خیلی محدودیت دارن اصلا صمیمیت ومحبت بینشون وجودنداره وحتی بدمیدونن.بخصوص مادرش نامزدم خیلی میترسیدازمامانش مثلا اگه نشسته بودکنارم ودستش تودستم بود وقتی مادرش میومد چشم غره میرفت بهش وسریع ازکنارم بلندمیشدمیرفت ولی درخلوت خیلی مهربون بود اما ابرازعلاقه کلامی نداشت بارفتارش نشون میداد. تا اینکه تصمیم گرفتم بهش یادبدم نه مستقیم بلکه بارفتارخودم ازخودم شروع شد هرچی دوست داشتم بهش بگه هرنوع کلمه محبت امیزی هرنوع ابرازعلاقه ای من بهش میگفتم واونم کم کم یادگرفت وبهم میگفت خیلی خوب پیش میرفت خیلی خوب. تا اینکه دیدم خانوادش خیلی بدن اصلابهم اهمیت نمیدن خیلی سردبودن وخودشون رودست بالافرض میکردن درصورتی هیچی نبودن. نامزدمم محدودش کردن. از همین ابرازمحبتش که همش چشم غره میرفتن واجازه نمیدادن بهم خوبی تا اینکه خریدکردن وسایل گرفتن و... خلاصه ما4ماه باهم به خوبی وخوشی بودیم هقروجودنداشت خیلی خوب بودیم متم توقعاتم کم بودهیچی نمیخواستم یعنی خجالت میکشیدم بگم چی میخوام چی نمیخوام .ولی نامزم خودش کم وبیش مثلا ادکن وبلوز وخوراکی و..میگرفت خیلی کم ودورازچشم مادرش.من دلم نمیخواست اینجوری باشه واینقدبترسه ازخانوادش واینکه خساست به خرج بده من کم توقع بودم ولی اون دیگه شورشودراورده بود. خیلی چیزهارونمیدونست کم کم یادگرفت وانجام داد تا اینکه تولدمن شدتااون مدت نه طلابرام اورده بودنه گل نه... من انتظارداشتم تولدمویادش بمونه ودرست حسابی تبریک بگه دوست داشتم کیک بگیره حالاتولدنه یه دورهمی ساده خودمونی وحداقل یه پلاک کوچیکبه عنوان هدیه ولی...اصلا یادش نبودتااینکه برادرم بهش گفت تولدشه امروز اونم بعداز4روزکه همدیگه روندیده بودیم با یه جعبه شیرینی ویدونه بلوزشلوار اومد.منم نمیخواستم ناراحتش کنم به روشم نیاوردم که چرااینکاروکرده خیلی صبوروخوب بودم وازش تشکرکردم ولی تودلم میخواستم خفش کنم. خلاصه اونروز یه اتفاق بدترهم افتادوباعث تنفرمن شد اینکه هنوز تازه اومده بودخونمون که زنگش زدن وگفتن چرارفتی پاشوییابه چه اجازه ای رفتی اونجا خانوادش هرروز بدتروبدترمیشدن ومحدودش میکردن ومن نمیتونستم چیزی بگم. خیلی بدم اومدم ونامزدم رفت پیشم نموند ازاون روزبه بعد خانوادش خیلی حساس شده بودن ونوعی حسادت داشتن نمیذاشتن دیگه بیادخونمون نمیذاشتن برام چیزی بخره. ومنم ناراحت میشدم هی ناراحت شدم هی هیچی نگفتم وتوخودم ریختم یه روزبهش گفتم واونم خیلی ناراحت شد گفت نمیتونم خب وهزارتابهونه الکی اوردکه خانوادشو خوب تحویل بده .هنوز هم خوب بودیم باهم خیلی خوب من بازم توقعاتمو کم کردم بهش ساختم به نیومدنش به چیزی نخریدنش و.... ولی اون به جای اینکه بیشترهمراهم باشه به جای اینکه خانوادشومتقاعدکنه ازم فاصله گرفت ازمهرومحبتش کم شد .دیگه خیلی کم بهم توجه میکرد احترام بین ماتموم شد خیلی سریع دعوامون میشد وقهرمیشدیم و.. من دلم میخواست وقتی بهش خوبی میکنم وقتی بهش فرصت دادم وقتی ازتوقعاتم کم کردم که خانوادش بهش گیربیخودندن اونم متوجه بشه وحداقل به زبون بیاره نه اینکه بدتربشه. خلاصه به مرور زمان تاالان خیلی ازهم دورشدیم خیییلی زیاد دیگه نه زنگ میزنه نه جواب پیاممومیده نه میاد نه خبری ازمحبت ونوازشاش هست همه چی تموم شده انگاربامن لج کرده وداره تلافی میکنه. ازم دورشده محبتش احترام گذاشتنش ته کشیده دیگه توجمع عین خیالشم نیست زن داره. به بهونه های مختلف ازم فرارمیکنه دیگه اصلا به حرفم گوش نمیده. بیشتروقتشو با دوستاش هست اوناروبمن ترجیح میده دیگه جایی رفت بهم نمیگه مشورت کردنش تموم شده . خزیدکردنش خوراکی گرفتنش همه چی تموم شده. وبخاطرهمه این هدیی که قبلابوده والان دیگه نیست اخلاق منم عوض شده نمیتونم تحمل کنم سریع دعوامون میشه قهرمیشیم. قبلا دلش نمیومدحتی 5دقیقه ناراحتموببینه ولی الان ده روز هم قهرباشیم نمیاداشتی واینکه همش یایدازسمت من باشه.به حرفم گوش نمیده خیلی بارهابوده جلوش اشکم رراومده ولی دیگه عین خیالش نیست انگارطلسم شده. براش مهم نیستم ازمن بدش میادوبی توجهی زیادمیکنه. من خیلی دوستش دارم ونمیدونم چراباهم بدشده. هرچی میره هم بدتروبدترمیشه چندین بارباهاش صحبت کردم بهش گفتم تودیگه مثل قبلنات نیسی چت شده چراباهم اینجوری میکنی میگه من باقبلنم فرقی نکردم ولی خودم که متوجه ام میفهمم دیگه حوثله منونداره قبلا ساعت هامنتظرهم میموندیم وساعت هابیقرارودلتنگ هم بودیم..ولی الان هیچی دلتنگم نمیشه نمیخوادبیاد میگه هفته ای یه بارکه نیام میبینی منوبسه نمیگه میبینمت دلم تنگ میشه برات میگه میام که ببینیم وبرم نمیدونم چرااینطورشده احساس میکنم بخاطررفتارهای خودمه .شایدزیادقهرکردم براش عادی شده یاخیلی بهم چسبیدم ازم سیرشده. کمکم کنید دارم دق میکنم. خواستم برم درخواست طلاق بدم تا این حد حالم خرابه

عدم تمرکز در حین انجام کار ها

سلام خسته نباشید من دانش آموز پایه دوازدهم تجربی هستم و امسال کنکور دارم ومشکل عدم تمرکز دارم پیش روانپزشک هم رفتم و بهم فلوکستین و ریتالین تجویز کرد. ریتالین خیلی خوبه ولی با توجه به عوارض ریتالین میخوام دارویی با همان تاثیر ولی با عوارض کمتر. شما چی پیشنهاد میدید؟

مشکل جنسی

باسلام جوانی ٣٤ ساله هستم و ٦ سال است که متارکه کرده ام این اواخر دچار مشکل نعوظ شده ام لطفا مرا راهنمایی کنید البته خودم حس میکنم مشکل من جنبه روانی دارد