بازگشت به لیست سوالات
ن.ن
عنوان :

ارتباط با جنس مخالف

دکترای مشاوره
باسلام. من دختری ۲۵ ساله هستم و دانشجوی کارشناسی ارشد در یکی از دانشگاه های علوم پزشکی دولتی کشور .که دارم مدرک تافلم رو میگیرم که برای دوره phd اپلای کنم. که به این علت که فکر میکنم هم سن و سالانم من رو درک نمیکنن و در مسائل سخیف و مسخره ای فرو رفتن و توان فکر کردن به مسائلی ورای این مسائل پیش پا افتاده را ندارند. دوستان چندانی ندارم. به علاوه تیپ شخصیتی من INTP هست. و آدم بسیار هاتی از لحاظ جنسی هستم. ولی تا حالا دوست پسری نداشتم چون علاوه بر بحث سطحی بودن ادم های اطراف دوست هم ندارم الکی وارد یک رابطه ای بشم فقط به هدف رفع نیاز جنسی. البته که مسائل عرفی جامعه هم دخیل هست در این مورد. لازم به ذکر هست که من در رابطه با ارتباط با جنس مخالف مشکلی ندارم و خیلی هم راحت هستم باهاشون .فقط نمیتونم وارد رابطه عاطفی ای بشم که میدونم آخرش هیچه .خلاصه اصلا باعث افتخار نیست که این رو میگم ولی من به سایت های چت روم میرم و در اونجا با افراد صحبت میکنم از هرکدوم که خوشم اومد آیدی اسکایپ میدیم به هم و...یعنی در واقع در حال حاضر تنها راه نسبتا امنی که برای رفع نیازم به ذهنم رسیده همینه...در این حین این اواخر من با یکی آشنا شدم که وقتی شروع به صحبت کردن کرد مثل بقیه سطحی و بی مغز نبود و حرفای احمقانه نزد...خیلی منطقی حرفش رو بیان کرد, مسائل رو از دید یک آدم بالغ حلاجی میکرد,این آدم انقدر پخته و بالغ حرف میزد که حتی فکر نمیکردم هم سن خودمه...بلکه حداقل ۵سال از لحاظ فکری از من جلوتر بود. گفت منو تو در اوج نقص باهم آشنا شدیم و این حقیقت ماست بعد از این هرکی هرچی ادعا کنه دروغه و پوشالی...ادما تحت یک سری شرایطی ممکنه یه سری کارها انجام بدن که در شخصیتشون نیست .چون آدمن و جایزالخطا...پس من نوعی اجازه قضاوت ندارم چون چرا و چگونگی این مسائل به من مربوط نیست(باور کنید عین جملاتشه) من هرچقدر بیشتر با تو حرف میزنم بیشتر حس میکنم که تو خوبی هات انقدری زیاد هست که ادم به مسائل دیگه توجه نکنه...خلاصه جملات فلسفی و جالبی رو بکار میبرد. بی درنگ و کاملا در سرجای خودش...پسرهایی که من حتی در محیط دانشگاه باهاشون در ارتباط بودم انقدر دقیق و نکته سنج نبودن و حتی این چیزا به ذهنشون نمیرسه! از جزئیاتی در گفتن حرف هاش استفاده میکرد که انگار هزاران کتاب خونده, بیت های شعر رو چنان در جای خودش بکار میبرد که دهانت همینجوری هاج و واج باز میموند, میون کلامش ذره ای درنگ نمیکرد انگار که دقیقا اونچه که در اون لحظه از دلش گذشته رو به زبون آورده بدون هیچ برنامه ریزی قبلی...در مورد محیط کار و شرایطش انقدر دقیق صحبت میکرد که فکر میکردی چندین سال کار کرده در واقع من خودم این مسائلو بعد از ورود به محیط کار فهمیدم و درک کردم. از سیاست گرفته تا فیلم ها و کتابها و تحلیل ها و نقد ها همه چی با استدلال های قوی از دید یه آدم حداقل سی ساله...تن صدای ارام و متین و صبور...نوع نگاه به مسائل طوری بود که انگار هرچی میگه طی تجربه در زندگی با گوشت و پوست واستخون حس کرده...خلاصه چند مدتی باهم صحبت کردیم. تا این که به من گفت من یه پسر ۱۶ ساله هستم که زود بزرگ شدم و همه ی اینایی که بهت گفتم تو خیال من بود بهشون شخصیت داده بودم...ولی باور کن پیش تو خودم بودم. من برا کسی که از خودم کوچکتره از شاملو بخونم بهم میخنده...برای بزرگ تر از خودم هم بخونم بهم میخنده...من از درد هایی رنج میکشم که مال من نیست...تو منو فهمیدی و من برای ادامه دادن به لذت فهمیده شدن دروغ گفتم...خلاصه که من الان این حس رو دارم که حتی یه بچه ۱۶ ساله هم میتونه منو سرکار بذاره و این حس خیلی عذاب آوره...از طرفی هم فکر میکنم نکنه چند شخصیتی بود و یهو تحت فشار این که فهمیدم اسمشو بهم دروغ گفته و دعواش کردم تغییر شخصیت داد? که این خیلی وحشتناکه...چون یهو تنگی نفس گرفت گفت برم قرص بخورم بیام و اومد این حرفارو زد...خلاصه که من به عقل خودم شک کردم...و نیاز به کسی دارم که این مسئله رو برام حلاجی کنه... در واقع بحث من این نیست که وابسته شدم یا چیز دیگه...بحث من اینه که خواسته های من از رندگی انقدر ابتدایی و احمقانس? در حدی که یه بچه تونسته منو سرکار بذاره? در حالی که خودم فکر میکنم خیلی منطقی به مسائل نگاه میکنم?

دکتر امین بشکار

سلام، آدمها مجموعه ای از موضوعات متعدد و گاهی متناقض هستند، یم آدم سالم، هم مسائل ابتدایی و پیش پا افتاده و به قول خودتان سطحی دارد هم مسائل حدی و مهم. آنچه که اهمیت دارد، پذیرش خود و پرداختن به هرکدام در سطح مناسب و سرجای خودش است. در صحبت هایتان مقداری تعارض و تناقض درون فردی و بین فردی دیده می شود. قدری کمال گرایی دارید که ممکن است نوعی انکار و فرار از واقعیت را هم همراه خودش داشته باشد. مساله ای که مطرح کردید، میتواند یک درس باشد. آنچه که در آن آدم روبرو تجلی پیدا کرده بود، بیشتر از اینکه نشانگری از وجود و شخصیت طرف مقابل باشد، انعکاسی از نیازها و خواسته های خود شماست.

در ضمن پیام بسیار طولانی فرستادید، که چندین موضوع را در خودش داشت. برخی را نمیتوان بصورت پیام و یا با داشتن این حد محدود از اطلاعات، حاجی و تحلیل کرد یا پاسخ مناسب داد.

حلاجی

فرد موفق و هدفمندی هستید، برای تحقق این موفقیت و رسیدن به هدفها، مسائل جزئی و روزمره را هم جدی بگیرید و اصلح و تنظیم کنید وگرنه تبدیل به موانع میشوند.

ن.ن

خیلی ممنون از اینکه جواب دادید. دیگه به این نتیجه رسیده بودم که انقدر این موضوع پیش پا افتادس که کسی اهمیتی برای جواب دادن قائل نیست

دکتر امین بشکار

خودش، هر کمکی از دستم بیاد، دریغ نمیکنم




شما هم سوال مشابهی دارید؟ از بین صدها پزشک با دانش و با تجربه زوپ سوال خود را بپرسید یا وقت ویزیت ویدئویی یا حضوری خود را رزرو کنید.



سوالات مشابه


افکار آزار دهنده

سلام دختری 18ساله هستم که سال قبل اقدام به لاغری و کاهش وزن کردم از نظر دیگران من هیچ نیازی به لاغر کردن نداشتم ولی خودم شدیدا فکر می کردم چاق و بد هیکل هستم هم چنان هم همین تفکر را دارم و فکر می کنم هر چیزی که می خورم من را چاق خواهد کرد واز خوردن هیچ چیز لذت نمی برم یا اگر می خورم احساس عذاب وجدان به من دست می دهد.قدم 1متر و68سانتی متر و وزنم 54کیلوگرم است وفکر می کنم که باید باز وزنم راپایین بیاورم .لطفا مرا راهنمایی کنید؟ من بار ها از پزشکان محترم زوپ سوالی پرسیده ام اما هیچ کدام از سوالاتم حتی در لیست سوالات پرسیده شده نیست....

کودکم عصبی وحاضر جواب شده

سلام خدمت آقای دکتر پسر ۷ ساله ای دارم که ۶ یا۷ ماهی است که خیلی پرخاشگر وحاضر جواب شده وبسیار بی انگیزه برای بازی وورزش باید به زور یه کاری رو بکنه وخیلی هم کارتون میبینه در پارک یا جای تفریحی همش توفکره وناراحته چند بار هم مربی ورزش ژیمناستیکش بهش توهین کرده که شل ورزش میکنه وماسته به همین خاطر هم خیلی عصبی وناراحت میشه نمیدونم چکار کنم خودمم در مقابلش عصابانی و بد رفتار میشم یه برادر ۳ ساله ام داره ممنون میشم اگر راهنمایی کنید خیلی دل واپس هستم از کمکتون سپاس گذارم

ناراحتی ومشکلات روانشناسی

سلام خانومی21ساله هستم وهمسرم25ساله. مدت 9ماه هست عقدیم .ازاول بگم همه چی رو. من دوتا خاستگارداشتم یکی غریبه ویکی فامیل که پسرداییم والان باهاش ازدواج کردم. من توخانواده ای هستم که زیادبهم محبت نشده ازبچگی فرستادنم سرکارهم درس خوندم هم کارکردم.دانشگاه دولتی قبول شدم وبه دلیل اینکه راهم دوربودوکسی رونداشتم ازحمایت کنه نرفتم .من دردورانی که درس میخوندم خاستگاررداشتم ولی علاقه ای به ازدواج نداشتم وهمچنین خانوادم اجازه نمیدادن.حق انتخاب هم نداشتم.بایه اقایی به مدت دوماه نامزدی ساده داشتم که خانوادم ایشون رو ردکردن واجازه ندادن عقدبشیم وتا4سال اجازه ندادم کسی حرف ازدواج بزنه بعداز اون یه خاستگارخیلی خوب که ازنظرمن همه ملاک های ازدواجم رو داشتن اومدن وخاستگاری رسمی انجام شدوقتی قرارازدواج گذاشتیم یهو پسرداییم پریدوسط وهمه چی خراب شد.اون گفت که من دخترتونو میخوام وخیلی وقته منتظرش هستم وخانوادمم ازخداخواسته کاری به انتخاب وعلاقه من نداشتن وگفتن که فامیل بهترازغریبه هست ویا این یاهیچکس. من پسرداییمودوست داشتم وخیلی وقت پیش درست زمانی که نامزدی من با اون اقا بهم خورد باپسرداییم رابطه تلفنی پیامکی داشتیم باهم واون میگفت که منوواسه ازدواج انتخاب کرده ودوستم داره منم علاقه داشتم بهش ولی بعدازدوماه فهمیدم که خانوادش بشدت مخالف اازدواج ماهستن ومامانش بخصوص خیلی ازم بدش میومدودوست نداشت که ماباهم باشیم خلاصه منکه دیدم اوضاع به این قرارهست گفتم به حرف مامانت گوش بده شاید بهترازمنوبرات درنظرگرفته اونم خیلی ازخانوادش میترسیدبخصوص مامانش رابطمون روبهم زدیم وجداازهم ادامه دادیم حدود4سال باهم قهربودیم وهیچی بینمون نبودمن علاقمونسبت بهش ازدست داده بودم ولی اون هنوز دوستم داشت وتمایل به ازدواج بود.بعدازاینکه دیدقضیه خاستگاری جدیه مادرشوراضی کردوپریدوسط وگفت من میخوامش خانوادمم رضایت دادن واون اقاروردکردن بدون اینکه به انتخاب من اهمیت بدن خلاصه من پسردایمونمیخواستم ومجبوربه ازدواج باهاش شدم .منوباگریه بردن ازمایش وتوراه فقط دعامیکردم که جواب منفی باشه ولی مجبور بودورفتم سرسفره عقد هم دوستش داشتم وهم ازش متنفربودم یه حس بدی بود.خلاصه ازدواج کردیم دراوایل من اصلا هیچ حسی بهش نداشتم برام مهم نبودباشه نباشه ومتوجه خیلی چیزها ازجمله سردوخشک بودنش ضعیف بودن توابرازعلاقه کلامی وخسیس بودن و.... نشدم. بعدازیک ماه کمککم بهش علاقمندشدم واون خاستگارمو فراموش کردم همه حواسم رو گذاشتم روی پسرداییم چون دیگه به عنوان همسرم بود وبایدمیپزیرفتمش .دراوایل عقد خیلی خوب بود احترام میذاشت بهم به حرفم گوش میداد خیلی دوستم داشت براش مهم بودم دلتنگم میشد بهم خیلی زنگ میزد پیام خیلی میداد.خیلی رسمی ومحرترمانه باهم برخوردمیکرد.من کمی خجالتی بودم ووقتی میرفتم خونشون هم معذب بودم واحساس غمگینی داشتم ولی نامزدم خیلی بهم توجه میکرد خیلی دوستم داشت خیلی هواموداشت. قربون صدقه رفتناش بغل کردن ازهرفرصتی برای اینکه بهم نزدیک بشه بیادبغلم استفاده میکردومعلوم بودکه خسابی دوستم داره. منم پاسخ محبتاشومیدادم. بعدازاینکه دیدم رفتارخوبی داره باهام منم خیلی بهش علاقمندشدم خیلی محبت میکردم بهش وازصمیم قلب عاشق هم بودیم. من شخصیت گرم واحساستی هستم ودلم میخوادرومانتیک باشیم .ولی به کسی علاقمندشدم وبهش محبت کردم انتظاردارم اونم اندازه من بهم اهمیت بده .خلاصه 3ماه گذشت شغل ایشون طوری بودکه نمیشد باهم جایی بریم وچون ماشین هم نداشت دیگه اصلا نمیشد.من خیلی دلم نمیخواست باهم بریم بیرون مثل همه زن وشوهراخوشبگذرونیم باهم باشیم ولی نمیشدوخانوادشم اجازه نمیدادن یعنی اختلاف خانوادگی زیادهست اونا توروستاهستن خیلی محدودیت دارن اصلا صمیمیت ومحبت بینشون وجودنداره وحتی بدمیدونن.بخصوص مادرش نامزدم خیلی میترسیدازمامانش مثلا اگه نشسته بودکنارم ودستش تودستم بود وقتی مادرش میومد چشم غره میرفت بهش وسریع ازکنارم بلندمیشدمیرفت ولی درخلوت خیلی مهربون بود اما ابرازعلاقه کلامی نداشت بارفتارش نشون میداد. تا اینکه تصمیم گرفتم بهش یادبدم نه مستقیم بلکه بارفتارخودم ازخودم شروع شد هرچی دوست داشتم بهش بگه هرنوع کلمه محبت امیزی هرنوع ابرازعلاقه ای من بهش میگفتم واونم کم کم یادگرفت وبهم میگفت خیلی خوب پیش میرفت خیلی خوب. تا اینکه دیدم خانوادش خیلی بدن اصلابهم اهمیت نمیدن خیلی سردبودن وخودشون رودست بالافرض میکردن درصورتی هیچی نبودن. نامزدمم محدودش کردن. از همین ابرازمحبتش که همش چشم غره میرفتن واجازه نمیدادن بهم خوبی تا اینکه خریدکردن وسایل گرفتن و... خلاصه ما4ماه باهم به خوبی وخوشی بودیم هقروجودنداشت خیلی خوب بودیم متم توقعاتم کم بودهیچی نمیخواستم یعنی خجالت میکشیدم بگم چی میخوام چی نمیخوام .ولی نامزم خودش کم وبیش مثلا ادکن وبلوز وخوراکی و..میگرفت خیلی کم ودورازچشم مادرش.من دلم نمیخواست اینجوری باشه واینقدبترسه ازخانوادش واینکه خساست به خرج بده من کم توقع بودم ولی اون دیگه شورشودراورده بود. خیلی چیزهارونمیدونست کم کم یادگرفت وانجام داد تا اینکه تولدمن شدتااون مدت نه طلابرام اورده بودنه گل نه... من انتظارداشتم تولدمویادش بمونه ودرست حسابی تبریک بگه دوست داشتم کیک بگیره حالاتولدنه یه دورهمی ساده خودمونی وحداقل یه پلاک کوچیکبه عنوان هدیه ولی...اصلا یادش نبودتااینکه برادرم بهش گفت تولدشه امروز اونم بعداز4روزکه همدیگه روندیده بودیم با یه جعبه شیرینی ویدونه بلوزشلوار اومد.منم نمیخواستم ناراحتش کنم به روشم نیاوردم که چرااینکاروکرده خیلی صبوروخوب بودم وازش تشکرکردم ولی تودلم میخواستم خفش کنم. خلاصه اونروز یه اتفاق بدترهم افتادوباعث تنفرمن شد اینکه هنوز تازه اومده بودخونمون که زنگش زدن وگفتن چرارفتی پاشوییابه چه اجازه ای رفتی اونجا خانوادش هرروز بدتروبدترمیشدن ومحدودش میکردن ومن نمیتونستم چیزی بگم. خیلی بدم اومدم ونامزدم رفت پیشم نموند ازاون روزبه بعد خانوادش خیلی حساس شده بودن ونوعی حسادت داشتن نمیذاشتن دیگه بیادخونمون نمیذاشتن برام چیزی بخره. ومنم ناراحت میشدم هی ناراحت شدم هی هیچی نگفتم وتوخودم ریختم یه روزبهش گفتم واونم خیلی ناراحت شد گفت نمیتونم خب وهزارتابهونه الکی اوردکه خانوادشو خوب تحویل بده .هنوز هم خوب بودیم باهم خیلی خوب من بازم توقعاتمو کم کردم بهش ساختم به نیومدنش به چیزی نخریدنش و.... ولی اون به جای اینکه بیشترهمراهم باشه به جای اینکه خانوادشومتقاعدکنه ازم فاصله گرفت ازمهرومحبتش کم شد .دیگه خیلی کم بهم توجه میکرد احترام بین ماتموم شد خیلی سریع دعوامون میشد وقهرمیشدیم و.. من دلم میخواست وقتی بهش خوبی میکنم وقتی بهش فرصت دادم وقتی ازتوقعاتم کم کردم که خانوادش بهش گیربیخودندن اونم متوجه بشه وحداقل به زبون بیاره نه اینکه بدتربشه. خلاصه به مرور زمان تاالان خیلی ازهم دورشدیم خیییلی زیاد دیگه نه زنگ میزنه نه جواب پیاممومیده نه میاد نه خبری ازمحبت ونوازشاش هست همه چی تموم شده انگاربامن لج کرده وداره تلافی میکنه. ازم دورشده محبتش احترام گذاشتنش ته کشیده دیگه توجمع عین خیالشم نیست زن داره. به بهونه های مختلف ازم فرارمیکنه دیگه اصلا به حرفم گوش نمیده. بیشتروقتشو با دوستاش هست اوناروبمن ترجیح میده دیگه جایی رفت بهم نمیگه مشورت کردنش تموم شده . خزیدکردنش خوراکی گرفتنش همه چی تموم شده. وبخاطرهمه این هدیی که قبلابوده والان دیگه نیست اخلاق منم عوض شده نمیتونم تحمل کنم سریع دعوامون میشه قهرمیشیم. قبلا دلش نمیومدحتی 5دقیقه ناراحتموببینه ولی الان ده روز هم قهرباشیم نمیاداشتی واینکه همش یایدازسمت من باشه.به حرفم گوش نمیده خیلی بارهابوده جلوش اشکم رراومده ولی دیگه عین خیالش نیست انگارطلسم شده. براش مهم نیستم ازمن بدش میادوبی توجهی زیادمیکنه. من خیلی دوستش دارم ونمیدونم چراباهم بدشده. هرچی میره هم بدتروبدترمیشه چندین بارباهاش صحبت کردم بهش گفتم تودیگه مثل قبلنات نیسی چت شده چراباهم اینجوری میکنی میگه من باقبلنم فرقی نکردم ولی خودم که متوجه ام میفهمم دیگه حوثله منونداره قبلا ساعت هامنتظرهم میموندیم وساعت هابیقرارودلتنگ هم بودیم..ولی الان هیچی دلتنگم نمیشه نمیخوادبیاد میگه هفته ای یه بارکه نیام میبینی منوبسه نمیگه میبینمت دلم تنگ میشه برات میگه میام که ببینیم وبرم نمیدونم چرااینطورشده احساس میکنم بخاطررفتارهای خودمه .شایدزیادقهرکردم براش عادی شده یاخیلی بهم چسبیدم ازم سیرشده. کمکم کنید دارم دق میکنم. خواستم برم درخواست طلاق بدم تا این حد حالم خرابه

جنسی

سلام وقتتون بخیر من ٢٠ سالمه من متوجه شدم از طریق لمس کلیتوریس خیلی خیلی دیر ارضا میشم شاید ٤٠ دقیقه طول بکشه عملا تو اون زمان بالا اصلا حسمم نمیمونه و برام لذتی نداره تازه این در بهترین حالتشه وقتیم که نامزدم اینکارو انجام میده کلا دیگه اصلااااا ارضا نمیشم ... در حال حاضر تنها راه ارضا شدنم فشار دادن پاهام بهمه اونم تو حالت خاصیه ... اینم بگم من دخول نداشتم میخوام بدونم این حالت خاص پاها که فشار میدم به هم ممکنه نشونه این باشه که من از دخول ارضا میشم ؟ خیلی نگرانم چون نامزدم خیلی گرم مزاجه و عملا رابطمون دچار مشکل شده

تحریک جنسی

باسلام وقت بخیر خانم دکتر به تازگی بسیار تمایل جنسی زیادی پیدا کردم و خیلی اذیت میشم