بازگشت به لیست سوالات
M.H
عنوان :

عصبی و زود رنج بودن

متخصص روانپزشکی
سلام و شب بخیر
من ٣٦ سالمه ، ٦ سال که ازدواج کردم یک پسر ٣ ساله دارم .
من به ظاهر آدم آروم و خوش برخوردی هستم وای واقعیت اینه که یه حرف که البته به مذاقم خوش نیاد به همم میریزه و عصبی میشم و متاسفانه در اغلب اوقات این ناراحتی را که چندین بار در روز سر مسایل کوچک و بزرگ پیش میاد را تا شب با خودم دارم و همیشه خصوصا به همسرم و مادرم از وضعیت بد روزگار و ..... گلایه می کنم
از ابتدای امسال متاسفانه یک عمل ابلیشن قلبی ، دو بار عصب کشی دندانو از ٢٠ روز پیش دچار درد سیاتیک و بی حسی پا شدم و مشخص شد که دیسک کمرم پاره شد و به جهت اینکه عصب های پام از بین نره مجبور شدم چند روز پیش عمل جراحی کنم و الان در دوران نقاهت بیماریم هستم
اعتقادم اینه که همه این مشکلات ریشه در زود جوش بودن و عصبی بودن من داره که حتی باعث شده همسرم هم رفتار های هیستریکی مشابه من انجام بده
واقعا نیاز به کمک دارم تا این ویژگی و خصوصیت بدم را درمان کنم
لطفا اگر می تونید به من راهنمایی کنید

دکتر مریم شاهی

مسایلی که شما فرمودید نیاز به مراجعه منظم به روانشناس بالینط

نیاز به مراجعه به روانشناس بالینی هست

M.H

تو این مدت که دوران نقاهت بعد از عمل رارمی گذرونم و امکان مراجعه حضوری ندارم آیا به مشاوره به صورت تلفنی یا آنلاین را پیشنهاد می کنید ؟

دکتر مریم شاهی

بله




شما هم سوال مشابهی دارید؟ از بین صدها پزشک با دانش و با تجربه زوپ سوال خود را بپرسید یا وقت ویزیت ویدئویی یا حضوری خود را رزرو کنید.



سوالات مشابه


لطفا فقط یه راه کوچیک بهم بدید

سلام خیلی دوست داشتم بلند و زیاد راجع همه زندگیم بگم تا کاملا درکم کنید ولی باید کوتاه باشه از بچگی سختم و صحنه هایی که جلو چشمم هرروز مرور میشه خستم تا الان که اوضاع زندگیم بعد از یه مدت کوتاه خوب دوباره بد شد نگرانی و استرس مهاجرت هم دیوونم کرده فکر برگشت مادرم بعد از طلاق هم مغزمو درگیر کرده دکتر من پسر ۱۸ ساله هستم که بچگی سخی داشتم بعد چند سال خوب بود با وجود نبود مادرم ولی حالا باز وضعیت عجیبیه خیانت مادرم جلو چشممه دعواها جلو چشممه از یه طرف هم فکر آینده خواهر بزرگم که خیلی برام عزیزه دکتر با اینهمه فکر و درگیری با اینکه تا یک ماه دیگه مهاجرت میکنم چیکار کنم

مشاوره ازدواج

سلام عرض میکنم خانوم دکتر عابدینی طاعات عباداتون قبول باشه انشاالله . بنده پسری 29 ساله هستم که با یکی از دختران اقوام که 30 سال سنشونه نامزد کرده بودم ایشون توی زندگیشون تجربه یک بار شکست عشقی رو داشتن و پدرشون رو هم بیست ساله که از دست دادن و رو پای خودشون بزرگ شدن مث یه مرد و بعد از اون هم چند خواستگار براشون اومده بوده که هرکدوم رو به نحوی رد کرده بودن تا اینکه من به خواسته گاریشون اومدم بنده خودمم هم یک بار قبلا نامزد کرده بودم و به علت ایینکه انتخواب خودم نبود توی عمل انجام شده قرار گرفتم و پشیمون شدم از ظاهر اون بنده خدا که کلی استرس و اضطراب داشتم برای جواب دادنشون که حتی پام به دکتر وا شد و سرم روم سوار کردن به خاطر استرسم و خلاصه پشیمون شدم حالا از اون نامزدی پنج شیش سال میگذره و اینجا رو انتخواب کردم دختر خیلی خوبی هستش و عقاید مذهبی هم داره و تحصیلاتشون هم از من یه مقطع بالاتره. بنده کاردانی برق دارم ایشون لیسانس معماری هستن و خیلی هم منطقی هستن و با احساسات تصمیم نمیگیرن چون شکست عشقیش باعث شده که دیگه به راحتی دل به کسی نده خلاصه ما بعد یه دوسه هفته ای ملاقات با ایشون و گپ و گفت تصمیم گرفتیم که دیگه با هم ازدواج کنیم ولی خب ایشون هنوز میگفتن که به زمان بیشتری برای اشنایی زمان لازم دارن و ما یخورده بهشون فشار اوردیم و نامزد کردیم بعد خوندن صیغه محرمیت و فاصله یک هفته ای از هم من به مدت یک هفته خونشون موندم چون اونا شهرستان بودن و فاصله مون زیاد بود که برم و بیام خلاصه توی این یک هفته همچی داشت خیلی خوب پیش میرفت که من احساس کردم که نیاز جنسی دارم و البته این رو هم به خودم قبولونده بودم که الان زمان مناسبی برای این کار نیست و باید چند ماه صبر کرد تا دختر دلش راه بیاد بنده تا قبل از اومدن به خواسته گاری سر کار. قرار دادی بودم و بعد نامزدی قرار دادم تموم شد و بیکار شدم و البته خونواده همسرم هم با بیکاری بنده مخالفتی نداشتن و گفتن تا موقع عروسی ایشالا کار گیرت میاد و نگران نباش و من هم زیاد نگران نبودم و با نانمزدم هم در مورد کار صحبت میکردم که کجا کار پیدا کنم خوبه و اون میگفت فقط جنوب نباشه که اقماری باشه و دیر به دیر ببینمت ولی تو همین شهر خودمون اگه کارت گیرت بیاد خوبه ولی حقوقاشون معمولا کمتر از جنوبه خلاصه من هر وقت میخواستم به نامزدم نزدیک بشم و یکمی باهاش معاشقه داشته باشم و بغلش کنم ازم فاصله میگرفت و میگفت هنوز دلم براش زوده که راه بیاد خب منم تحت فشار بودم و این باعث شد که یخورده دپرس بشم و وقتی هم که دپرسم یه حس خودکمبینی میاد سراغم و دیدم نسبت به دنیای اطرافم منفی میشه و یه شب داییش اینا اومدن خونشون خب داییش اینا شخصیتشون جوریه که زیاد گرم نمیگرین و نمیجوشن با اطرافیانشون و اینجوری هستن کلا با همه ولی من به خودم میگرفتم و میگفتم که حتما به خاطر اینکه کار ندارم بهم محل نمیزارن و کلی ناراحتی میکردم تا اینکه شبش خانومم بهم پیام داد که چرا ناراحتی ما رو هم ناراحت کردی و من دوس دارم تو خوشحال باشی و هر کاری میکنم که خوشحالت کنم نمیشی و منم در جواب بهش گفتم که اخه من چه گناهی کردم که بیکارم کسی بهم محل نمیزاره حتما باید پول دار باشم تا منو تحویل بگیرن و خانومم گفت واقعا اینجوری فک میکنی و کلی نارحت شد و ساعت دو شب منو از خواب بلند کرد گفت پاشو تا بریم بیرون کلی ازت ناراحتم خلاصه رفتیم بیرون داشت با ناراحتی حرف میزد خواستم دستشو بگیرم گفت دیگه بهم دست نزن خیلی از دستت ناراحتم بعد گفتش که من بهت گفته بودم که داییام اخلاقشون چجوره با همه جوش نمیخورن و اینجور خلق و خویی دارن تو با این کارت باعث شدی من حس امنیتم رو نسبت بهت از دست بدم و احساسم نسبت بهت برگرده مثل همون روز اول اشناییمون و باید دوباره تلاش کنی دلمو بدست بیاری و من کسی که بخواد اینجوری باهام برخورد کنه باهاش کات میکنم و اون شب خیلی سرد بود منم میلرزیدم گفت که این سرما هم به عنوان تنبیهت هستش خلاصه برگشتیم خونه و گفت فردا هم خودت تنهایی میری دنبال همون کاری که گفته بودی میگردی و من اون شب استرس وحشتناکی بهم وارد شد و اضطراب عجیبی داشتم که تا صب خوابم نبرد و استرس شدید تمام بدنم رو گرفته بود صب رفتم دنبال همون کار خب اون کار نیاز به چهار ماه دوره داشت و گفتن که بعد باید مغازه داشته باشی و کارش هم بسته گی به بازار داره و یخوره شرایطش سخته خلاصه با کلی ترس و استرس و با دوتا شاخه گل برگشتم پیش نامزدم اون خواب بود و من خیلی استرس داشتم و بیدارش کردم و گرفتمش تو بغل و کلی گریه کردم و گفتم نمیخوام از دست بدمت نمیخوام از دست بدمت یه ترسی تو وجودم افتاده بود که نگو و استرس و من تا سه روز استرس داشتم و نمتونستم غذا بخورم هر کاری میکردن که استرسم رفع بشه نمیشد حتی نامزدم یه شب اومدم پیشم خوابید و من اون شب خواستم که باهاش معاشقه کنم که ترسید و کلی شکه شد و ترس برش داشت من فقط یه لحظه دست زدم به سینه هاش و اون فراری شد و کلی ترسید و من موقعی که بهش دست زدم یخورده احساس خوبی پیدا کردم و داشت یکمی بهتر میشدم که بلند شد نامزدم ؛ بعد این ماجرا ها من نسبت به نامزدم دیگه هیچ سرد شده بودم و زیبایش دیگه برام جذابیتی نداشت تا اینکه بهش گفتم. که نسبت بهت سرد شدم. و دوران نامزدی برای اینکه ما هم دیگه رو بشناسیم و تصمیم بگیرم که ادامه بدیم یا ندیم. و اون دیگه ناراحت شد و حلقشو در اورد داد بهم و رفت بیرون و من پیش مادرش اینا بودم حاج و واج بودم که چی بهشون بگم. همش میگفتم که رفتارش مردونست و خیلی منطقیه و نسبت بهش سرد شدم و گریه میکردم و میگفتم که من حسرتش رو خواهم خورد و فرداش من دیگه برگشتم و نمیدونم دلیل این رفتار من چی بود و ترسم از کجا نشعت میگرفت که همچین استرسی بهم وارد کرد ایا نبود اعتماد به نفس بوده ایا نبود عزت نفس بوده ایا در اثر خود کمبینی بوده یا به علت نداشتن کار بوده و یه چیز دیگه هم بگم من از کودکی با مشاجرات و عصبانیت های پدر و مادرم بزرگ. شدم و کلی ترس تو دوران کودکیم داشتم و از عصبانیت و ناراحتی بدم میاد و ایا بخاطر ترس از عصبانیت و ناراحتی نامزدم بوده که نسبت بهش سرد شدم ایا به خاطر اینکه نیاز جنسیم برطرف نشده سرد شدم یا شایدم به خاطر شکستی. که قبلا خورده بودم و یه خاطره بد داشتم از نامزد سابقم و استرسی که از. اون دوره یادم مونده بوده و احساس ترک شدن از نامزدم رو داشت سرد شدم و من هنوز فکر میکنم بهش علاقه دارم و دلم براش تنگ شده و چندین روزه که دارم گیره میکنم ولی همش دودلم و میترسم دوباره اون ترس و استرس بیاد سراغ لطفا کمکم کنید خانوم دکتر با تشکرات فراوان

ترس از پاره شدن پرده بکارت

سلام من دوساله که عقد هستم...تو این مدت هم با خیال راحت هرزمان که هردو اراده میکردیم با همسرم عشق بازی در حد ارگاسم و انزال داشتیم...اصلا از نظر جنسی به هیچ مشکلی برنخوردیم...همدیگر را دوست داریم و رابطه جنسی برامون یه چیز خیلی عادی، بدون شرم و حیا و راحت بوده(اینارو گفتم که بدونید از هر جهت با آرامش به این قضیه پرداختیم) یک ماه قبل از عروسی در مورد پاره شدن پرده بکارت مطالعه کردم و راههای بدون درد و آرامش داشتن و همه را انجام دادم(یوگا، ورزش، بالا بردن اطلاعات، صحبت کردن با مادرم و همسرم و...) و به این موضوع هم با علاقه پرداختم و فکر میکردم خیلی هیجان انگیز و لذت بخش خواهد بود. بسیار دختر جسور و نترسی، هستم و هرچیز که باعث ترسم بشه را از بین میبرم، تحملم در درد هم بسیار بالاست اما الان یک هفته است که عروسی کردم و بصورت ناگهانی، طوری از پاره شدن پرده بکارتم میترسم که اجازه هیچ کاری، حتی عشق بازی را به همسرم نمیدم اصلا نمی دونم ترسم از چیه و چرا دارم اینکارها را میکنم، درد دارم اما من دردهای سخت تر از این را به راحتی گذروندم...حتی نمی دونم چرا میترسم که دلیل ترس را از بین ببرم، یا راجع بهش با همسرم صحبت کنم...مثلا گفتم از دردش شاید میترسم، از لیدوکایین استفاده کردیم، گفتم از خشکی میترسم، از لوبریکانت استفاده کردیم، حتی همسرم گفت چشمهاتو می بندم که سایه بدنم که رو تنت میفته را نبینی، بازهم فایده نداشت...نمی دونم ریشه ی ترسم از چیه که بتونم از بین ببرمش...همسرم هم بسیار آدم صبور و مهربونیه و تو این مدت هیچ فشاری بهم نیاورده و مدام گفته اگر نتونستم تحمل کنم میریم دکتر تا جراحی کنه، اما این موضوع یه جورایی داره منو از خودم ناامید می کنه نمی دونم چجوری باید برای خودم هضمش کنم، لطفاً کمکم کنید

جنسی

از کجا باید بفهمم دو جنسگرا هستم یا نه؟ اگه میشه لطفا کامل توضیح بدید چون واقعا فکر می کنم هستم .

fardi

سلام و خسته نباشید فکر میکنم که لازم دارم با یک مشاور صحبت کنم و ترجیح میدهم که آنلاین باشد ممنون میشم اگر گوش کنید و کمک کنید