بازگشت به لیست سوالات
ف.ن
عنوان :

وابستگی شدید م همسرم به خانواده بد رفتار شوهرم

متخصص روانپزشکی
خانواده شوهرم به من شدیدا بی احترامی میکنند شوهرم همش از خونه فراریه و تقریبا داره با گادر شوهرم زندگی میکنه تصمیم گیرنده حتی کوچیکترین مساعل زندگیم مادر شوهرمه شوهرم در مقابل بی احترامیهای اونها از من دفاع نمیکنه و میگه تو حساسی و اشتباه میکنی شوهرم از لحاظ مالی به اونها وابسته است یه بچه ننه به تمام معنا روزی صد بار با مادرش تماس میگیره و راجع به اینکه ما چی بخوریم کی بخوریم و کجا بریم از مامانش سوال میپرسه دارم نسبت به خودش و خانوادش شدیدا سرد میشم اگه سرد بشم نمی تونم بدون عشق زندگی کنم مجبورم ازش جداشم چی کار کنم

سلام این مشکل معمولا قابل حل نیست ولی برای اطمینان به روانپزشک مراجعه کنید




سوالات مشابه


حساسیت بالا روی همسرم

سلام خسته نباشید من خانومی هستم 24 ساله که 1 ساله نامزد کردم ما یه بوتیک لباس زنانه داریم.. و من به شدت روی رفتار همجنسام نسبت به همسرم واکنش نشون میدم یا اگرم نشون ندم حداقل 48 ساعت حالم به قدری بده که زندگی و به خودم و همسرم تلخ میکنم .. روی همه نه ولی روی خیلیا حساسم بعضی خانوما به خاطر یه تیکه لباس که مناسب بخرن حاضرن دست به هرکاری بزنن حتی با این که میبینن من کنار همسرم وایسادم .. بازم میگم اطمینان به همسرم دارم ایشون جلوی خانوما خیلی به من اهمیت میده واسه تخفیف هم بهشون میگه هرچی خانمم بگه ولی من تا یه درس اساسی به اون خانم ندم آروم نمیگیرم همسرم هم میدونم دیگه داره اذیت میشه ولی واقعا دست خودم نیست نمیدونم باید چیکار کنم؟؟

افسردگی

سلام؛بعد از کلی سختی خانواده هامون رو راضی کردیم تا من و آقایی که بهش علاقه داشتم عقد کردیم چهار ماه بعد با دعوای دوتا خانواده مجبور به طلاق شدم سه ماهه که جدا شدم و اون آقا دوباره نامزد کرد احساس غم ناامیدی و شکست دارم امید به زندگی ندارم کاملا سست کند شدم احساس میکنم زندگیم رو خانوادم بهم زدن اونا رو مقصر میدونم خودم رو با اون خانمی که جای من اومده که موفق تر از منه مقایسه میکنم احساس میکنم خدا بهترین موقعیتم رو ازم گرفته با تمام وجودم زندگیم رو بی معنی و ارزش میبینم و دلم میخواد مثل دو تا برادرم تو جوانی بمیرم چیکار باید کنم؟

کمکم کنید

سلام خسته نباشید،بنده دختر خانم 29 ساله هستم با مدرک لیسانس و شاغل هستم،بچه آخر خانواده ام و اختلاف سنیم با خواهر و برادرام تقریباً زیاده و هیچ دوست صمیمی نداشتم هیچ وقت ،خانواده هم باهام واسه مشورت کردن و کمک کردن ازم همیشه فاصله گرفتن،کسیو واسه درد و دل و کمک خواستن تو زندگیم نداشتم،واسه همین همیشه سعی میکردم با جنس مخالف دوست شم که بتونم با صحبت کردن باهاشون یکم آرامش پیدا کنم،چون خانواده ما جز خانواده های مشکل دار بود همیشه دعوا و جنگ و جدل بود من با گریه کردن شبا خوابم میبرد ،از استرس اینکه نکنه فردا بازم دعوا باشه،با پسرا تلفنی دوست میشدم ،باهاشون حرف میزدم و ولی هیچ وقت جرأت این رو نداشتم که حضوراً برم ببینمشون،میترسیدم،چون ظاهرم زیبا نبود هیچ پسری حاضر نمیشد منو با این قیافه و تیپم بپذیره و از ترس اینکه منو نپذیرن با دروغ باهاشون دوست میشدمو بعد از چند مدت دوستی به هم میخورد و با دعوا کات میشد و من دوباره جنگ اعصابم شروع میشد و دوباره در صدد پیدا کردن دوست دیگه بودم،واقعاً هنوز که هنوزه دارم اذیت میشم و هر روز غصه میخورم،زندگیمو دوس ندارم چون به کام من نبوده هیچ وقت،میشه راهنماییم کنید که چیکار کنم؟واقعاً کلافه ام

لطفا فقط یه راه کوچیک بهم بدید

سلام خیلی دوست داشتم بلند و زیاد راجع همه زندگیم بگم تا کاملا درکم کنید ولی باید کوتاه باشه از بچگی سختم و صحنه هایی که جلو چشمم هرروز مرور میشه خستم تا الان که اوضاع زندگیم بعد از یه مدت کوتاه خوب دوباره بد شد نگرانی و استرس مهاجرت هم دیوونم کرده فکر برگشت مادرم بعد از طلاق هم مغزمو درگیر کرده دکتر من پسر 18 ساله هستم که بچگی سخی داشتم بعد چند سال خوب بود با وجود نبود مادرم ولی حالا باز وضعیت عجیبیه خیانت مادرم جلو چشممه دعواها جلو چشممه از یه طرف هم فکر آینده خواهر بزرگم که خیلی برام عزیزه دکتر با اینهمه فکر و درگیری با اینکه تا یک ماه دیگه مهاجرت میکنم چیکار کنم

خانواده

سلام وقتتون بخیرمن دختر 21 ساله هستم و متاهلبا همسرم دوست بودیم و ازدواج کردیمو الان کمی با مشکل مالی مواجه هستیممشکل مالی به قدریه ک خیلی وقتا حتی ساده ترین و ضروری ترین چیز ها رو نمیتونم بخرم و اینکه تو دوره مجردی از امکانات کامل برخوردار بودمو در این بین فشار های خانواده برا این نداشتن وضع مالی و شغل همسرم خیلی روم زیادهالان ی مدته هی دوست دارم گریه کنم ب شوهرم وابسته تر شدم دوست دارم همش ابراز علاقه کنه و اینکه خیلی حساس شدممثلا علاوه بر خودش من هم با دختر خاله و دختردایی هاش راحتم و خوبیم الان چند رئزره اصلا دلم نمیخواد ک وقتی من نیستم و باید دنبال دختر خالش بره اون جلو بشینه یا اصلا کسی ک بهش نامحرمه جلو بشینعهتو طول اون مدت ک بره و بیلاد کلی ناراحتم و کلی هم خون خونمو میخوره بهونه گیر شدم با کوچیکترین حرف ناراحت میشم و با کوچکترین حرف عصبی میشم و اشکم سرازیر میشه مثل قبل بشاش نیستم و حوصله مهمونی یا دورهمی های طولانی مدت رو ندارماز طرفی خیلی کم این چیزا رو بروز میدم تا همسرمو اذیت نکنمازین وضع واقعا خسته شدم و نمیدونم چیکار کنملطفا راهنمایی کنید