بازگشت به لیست سوالات
ع.ر
عنوان :

وسواس

متخصص روانپزشکی
سلام خانم دکتر بنده فردی 21 ساله هستم که بنا به تشخیص چند روانپزشک دچار وسواس هستم ولی خودم با اطلاعاتی که از خودم و این بیماری دارم وسواس رو قبول نمیکنم که دکتر گفت این قبول نکردن هم از وسواسته ولی من قبول ندارم بیشترین چیزی که الان درگیرشم انقباض های ناخواسته به نظر خودم هستش که هنگام نوشتن(محکم گرفتن خودکار)خواندن یا تکلم(زبان و لب و حلق)خوردن(محکم جویدن و با خشم و تند تند خوردن و انقباض حلق)آشامیدن(حلق) و رانندگی(محکم گرفتن فرمان و کلاچ) و تقریبا هر کار دیگه ای که به فکرتون بیاد علایم دیگه ای که دارم تعریق تنگی نفس شدید موقع ورزش و فعالیت کم و انقباض های غیرارادی که داخل سرم یا همون اطراف پوست سرم حس میکنم و تپش قلب شدید و لرزش کم دست موقع یک موقعیت هیجان زای خیلی کوچیک
سوال من اینه بیماری که دارم وسواسه یا یه نوع اختلال اضطرابیه یا مربوط به بیماری های عصب و عضله هستش؟
و در مورد خوابم یادم رفت بگم که باید حتما ریسپریدون رو مصرف کنم وگرنه امتحان کردم تا صبح خوابم نمیبره بقیه داروهام رو پزشک قطع کرده چون گفته مقاوم به دارو و درمان هستی چون داروها تقریبا میتونم بگم هیچ تاثیری روم نداشتن و گفتن روان درمانی رو ادامه بدین که من به دلیل اینکه اصن نمیتونم صحبت های روانشناس رو هضم کنم و همین عدم قبول وسواس اونم نمیرم

سلام دوست گرامی :
در مورد علائم وسواستون متاسفانه توضیحی ندادین ولی همانطور که می دانید وسواس به دو صورت عملی و فکری می تواند وجود داشته باشد که در مورد شما مینی بر کدام علائم برایتان تشخیص وسواس گذاشته اند ؟ ولی در مورد
انقباض های غیر اردای که در شرایط مختلف آن را تجربه می کنید تشخیص تیک حرکتی را باید مد نظر قرار داد که ارزیابی آن نیاز به مراجعه به متخصص اعصاب و روان دارد که البته همراهی این اختلال با وسواس نیز میزان قابل توجهی می تواند باشد ، البته مصرف طولانی مدت ریسپیریدون هم می تواند باعث اسپاسم های عضلانی گذرا ( دیستونی ) باشد که ارزیابی آن نیز در مورد شما اهمیت دارد

در نهایت در کنار علایم جسمی که ذکر کردید ، حا لت های تنگی نفس و تپش قلب و لرزش دست بعد از رد کردن مشکلات جسمی ، می تواند نشانهای از اختلالات اضطرابی باشند

دکتر میگه وسواس فکری دارم ولی روانشناس میگه وسواس فکری و عملی رو با هم دارم علایم دیگه ای فک نکنم داشته باشم همین علایمی که گفتم مانع از انجام کار های مهم مثل خوندن درس و رانندگی و نوشتن و خوردن و خوابیدن و غیره میشه در واقع من پشت این کارهام فکر وسواسی ندارم که بگم اگه اینجوری باشه خوبه یا بده در واقع یه عادت از روی اجباره
مثلا من یا به پشت میخوابم یا به جلو و به پهلوهام نمیتونم بخوابم یعنی اگه بخوام به پهلوهام بخوابم تا صبح خوابم نمیبره وقتی به پشت یا به جلو میخوابم یه حسی بم دست میده که قابل وصف و گفتن نیست یه حس درونی که نمیدونم اینم ناشی از انقباض عضلات داخل بدنم هست یا نه انگار اون انقباض ها بم حس خوبی میدن
مثلا موقع رانندگی موقع گرفتن کلاچ انگشتان پام رو محکم و به صورت ثابتی نگه میدارم که باعث میشه کلاچ رو مثل سایر افراد راحت بالا و پایین نکنم و بهصورت پله ای کلاچ رو بالا و پایین میارم

باتوجه به توضیحاتتون ، اگر از افکار تکرار شونده و مزاحم که بر خلاف میلتان مدام به ذهنتان بیاید رنج نمی برید ، این حرکات و انقباض ها می تواند نوعی وسواس عملی (compulsion) که جلوی آن را نمی توانید بگیرید باشند ، البته همچنان تشخیص هایی مثل تیک حرکتی و عارضه ریسپیریدون را مد نظر نیز داشته باشید

خب باید پشت این عمل یه فکری باشه نمیتونه وسواس نباشه و یه نوع اختلال اضطرابی باشه؟

وسواس های عملی به صورت رفتارهای تکراری که خود فرد اغلب به غیر منطقی بودن آنها

آگاه است تعریف می شوند که هدف آنها برای کاهش اضطراب است ، گاهی اوقات فکر پشت آن می تواند فقط حس خوبی نداشتن باشد ، در هر صورت که

هسته اصلی وسواس هم اضطراب است .




سوالات مشابه


مراجعه جهت بهبود سردرد های میگرنی (علی نژادگناباد)

تجویز شما قرص های آمی تریپتیلین10 و فولیک اسید 1و سرترالین50 بود 2دوره ازین دارو ها استفاده شده و سردرد بهبود یافته . آیا جهت ادامه درمان، مصرف همین داروها پیشنهاد می شود یا می توان داروی جدیدی جایگزین کرد .با تشکر

مسائل عصبی

سلام خانم دکتر نامزدم یه سری مشکلات تنفسی داره که تشخیص متخصص ریه این بود که مشکلات عصبی داره ولی هر چقدر پافشاری میکنم به روانپزشک مراجعه کنه قبول نمی کنه

تنگی نفس

باسلام خدمت دکتر.من حدودا چند سالی درگیر بیماری بودم ک به تشخیص پزشک پانیک بود و دارو استفاده میکردم تا اینکه برج 11سال پیش با عکس ام ار آی تشخیص دادن هیپوفیزم بزرگ شده و تحت عمل جراحی قرار گرفتم.بعد از ان داروهای پانیک رو کنار گذاشتم و مشکل نداشتم ولی بعدازچند ماه دچار تنگی نفس و اینکه غذایی در گلویم گیر کرده ک به یکی از همکاراتون پیام دادم و پیشش رفتم دفعه اول داروهایی مثل.کلونازپام.اس سیتالوپرام 10.ایمی پرامین تجویز کردن که برای مدتی خوب بودم ولی دوباره مریضی به سراغم امد که در مراجعه بعدی داروهایی چون دپریلکس.سیتاکسا20.کلونازپام داد.ولی مشکلم حل نشده و اضطراب و تنگی نفس رو دارم.باید چیکار کنم

شیطنت و بی دقتی کودک کلاس اولی سر کلاس

سلام خانوم دکتر من پسرم کلاس اول هست بر خلاف هوش سرشارش مدام معلمش به من پیام میده بی دقت و بی توجه سر کلاس یه راه کار در بدو ورود میخوام که یه کم خوب شه فعلا همین که تو خونه چه جوری باهاش برخورد کنم

کمک به یک افسرده

سلام. حدود 20 سال دارم. من دو سال گذشته از زندگیم رو درگیر ناراحتی ه شدید بودم و هستم پزشک نیستم ولی ب حتم افسردگی دارم دقیقا نمیدونم کِی دچارش شدم فقط وقتی فهمیدم ک فکر هر روزم منو به خودکشی سوق میداد و انگیزه انجام هر کاری و ازم میگرفت. من دختر موفقی در سن خودم بودم نمرات تحصیلی ه بالایی داشتم از زمانی ک برای کنکور شروع ب خوندن کردم تنهایی شدیدی و حس کردم این تنهایی منو واداشت تا ب دوستی با مذکر روو بیارم این دوستی ها صرفا ب خاطر ارضای حس تنهایی صورت گرفت اما هر چه ک بود باعث شد من احساس رقابت و میل به موفقیت رو بیش از قبل از دست بدم حس سرخوردگی همیشه با من بود زمانی ک والدین من از این دوستی ها آگاه شدند گوشی منو گرفتند نبود گوشی باعث این نشد تا من برای کنکور درس بخونم تنها برای موارد ضروری کلاس ها و آزمون های ترمی ب اجبار درس میخوندم اما برای کنکور هرگز. در این بین بارها تصمیم ب شروع برای خواندن کنکور کردم اما نشد فکر خودکشی لحظه ای از ذهنم پاک نمیشد بارها سقوط از طبقه پنجم را در ذهنم مرور میکردم آنچه مرا بازداشت ترس از آبرو و قضاوت نابجا درباره این کار ه من بود. دو ماه مانده ب کنکور من با خوردن چهل قرص اقدام ب خودکشی کردم اما موفق نشدم و از ترس لو رفتنم موضوع خودکشی را از خانواده ام پنهان کردم تا کنکور هر روز ب پرت کردن خودم از پنجره فکر میکردم فکر انجام اینکار و اتمام زندگی، این فشار روانی ه شدید و ناراحتی ه زیاد مرا آرام میکرد اما هر شب از انجامش امتناع میکردم برای یک دختر هجده ساله فکر هر شب خودکشی، گریه های مداوم و شکست های فراوان چیز کمی نبود من شب کنکور قصد کشتن خودم رو داشتم اما مثل همیشه ترسو بودم کنکور دادم و خراب کردم تصمیم گرفتم قبل از اعلام نتایج ب زندگی ام پایان دهم هر روز ه این زندگی برایم ناامیدی و ترس و سرافکندگی را رقم زد. نتایج آمد خانواده ام ب شدت شکه و ناراحت شدند از همه بدتر واکنش های پدرم بود نهایت با وجود گفتن اینکه من برای سال آینده توان روحی و جسمی ه شرکت در کنکور را ندارم ب گونه ای برایم انتخاب رشته کردند تا سال آینده مجبور ب شرکت در کنکور شوم در این بین من با شخصی دوست شدم که سعی در تغییر زندگی ام داشت یک دوستی ه مجازی ک پیش زمینه ای در حدود دو سال قبل تر داشت. در حین این دوستی من ب مسافرت رفتم اما تاثیری در ناراحتی من نداشت با اعلام نتایج و مشخص شدن اینک من رشته ای مجاز نشدم تصمیم جدی در خودکشی باز ب ذهنم آمد. دوست مذکر مجازی من، مرا از انجام اینکار بازداشت دلیل قبول حرف هایش برای من صرفا وابستگیه عاطفی شدیدی بود ک ب وی داشتم من بنا ب علاقه ای ک ب او داشتم تصمیم گرفتم برای کنکور بخوانم و اینکار را از اواخر شهریور سال گذشته انجام دادم در آزمون شرکت کرده و تا بازه آبان ضمن بودن این دوست ک نه تنها مرا از درس باز نمیداشت بلکه اولویتش در دوستی آوردن رشته پزشکی هم بود. در دوستی مان از من خواسته شد تا کارنامه هر آزمون را برایش بفرستم و سعی داشتم تا هر آزمون را بهتر از قبل بدهم نهایت در آبان آزمون من بدتر شد دوستی مان در شرف اتمام بود حال روحی بسیار بدی پیدا کرده بودم با برگشت دوستم خیالم راحت شد اما حالم بهتر نشد ترس از دست دادن او و تکرار این تجربه تلخ مرا واداشت تا کارنامه های ارسالی خودم را برای او جعل کنم.. دیگر درس نمیخواندم در عوض هر دو هفته یکبار مرگ را تجربه میکردم هر دو هفته من فکر خودکشی بودم فاصله این آزمون تا آزمون بعدی. ضمن درس خواندن ه دروغین من، در دوستی دعواهای شدیدی داشتیم این دعوا ها استرس مرا بیشتر حالم را خراب تر میکرد چرا ک مقصر اصلی آن ها من بودم ک یا بی منطق بودم یا بسیار عصبانی تا بازه اسفند دعوا ها ادامه داشت، حال بد من ادامه داشت، فکر خودکشی ادامه داشت ولی از ترس عملی نمیشد بشدت ب این دوست وابسته شدم بسیار آدم خوبی بود سعی در تغییر عادات بد من داشت من در تنهایی خودم بشدت ب او نیاز داشتم چرا ک نه با خانواده ام صمیمی بودم نه هیچ دوست صمیمی یی هرگز داشتم. در ماه اسفند من تغییر کردم از لحاظ رفتاری تلاش بسیاری مینمودم تا عالی باشم بارها تلاش کردم درس بخوانم اما بی انگیزگی و ناراحتی شدید من مانع میشد در بازه فروردین و اردیبهشت سال جاری تصمیمم برای روش خودکشی تغییر کرد، دار زدن.. چند بار انجام دادم اما ناموفق. در تمام این مدت ب دوستم ک تصمیمش برای دوستی مان ب ازدواج ختم شده بود دروغ گفتم ک پزشکی می آورم. فشار دروغ های پی در پی ام شکست های درسی ام ذهن مشوش و روح آزرده ام. این وضعیت تا کنکور ادامه داشت باز کنکور خراب کردم و ب همه دروغ گفتم تصمیمم دوستم ازدواج بود. پس از اعلام نتیجه کارنامه را جعل کرده و ب دوستم نشان دادم. همان روز تمام این صحبت ها را با پدرم درباره افسردگی و اقدام ب خودکشی انجام دادم پاسخی نیافتم حتی ب پدرم گفتم راهی آبرومندانه تر برای خودکشی ب من نشان بده.. پدرم در جواب گفت او هم قصد خودکشی داشته و فقط خودم میتوانم ب خودم کمک کنم... پس از اعلام نتیجه دوستم ب خواستگاری آمد جواب خانواده منفی بود. خانواده دوستم نیز فکر میکردند پزشکی می آورم تمام این مدت اقدام ب خودکشی من بسیار جدی تر شده بود سرچ درباره روش های مخالف تا اقدام برای خرید مرگ موش تا ایستادن لبه پنجره پنج طبقه. نهایت، فشار های زیاد خانواده ی دوستم باعث شد همه ی حقیقت گفته شود دوستی یک ساله مان فاش شود من حتی تا خرید کت و شلوار نامزدی هم با آن ها دور از چشم خانواده رفته بودم. دوستش داشتم و دارم اما تفاوت های مان بسیار زیاد است. الان در خانه وضع بسیار خراب است در بدترین روز هایم هستم. ب دوستم همه ی حقیقت را گفتم تصمیم ازدواج ما بهم خورد اما بنا ب معرفت ش با من در یک دوستی ساده ماند او مهم ترین فرد زندگی من است و من زنده بودن امروزم را مدیونش هستم الان تصمیم ب خودکشی ندارم. وضعیت پدرم مرا دیوانه کرده او مانند من دیوانه ی به تمام معناست، بداخلاق و بی حوصله. بی محبت. او یک نظامی بوده بسیاری از این حس های ضد و نقیض من ریشه در کودکی ه تنهایم داشته. فاصله سنی زیادی با سه اعضای دیگر خانواده،مادر و پدر و برادرم، دارم کوچک ترین عضو. ب یاد دارم یا پدرم نبوده یا وقتی آمده تنها از راه دعوا و داد و بیداد مرا کنترل کرده من در بچگی ب شدت شیطان بوده ام و تنها راهی ک مرا با آن اینگونه آرام و گوشه گیر کرده اند داد و بیداد و سرکوب بوده. وقتی عدم محبت پدرم را ب او بازگو کردم پدرم حق را ب خودش داد ک او نیز محبت میخواهد از طرف من. ولی من محبت را از او نیاموختم تا خرج کنم وقتی علت دوستی ه یک ساله با یک غریبه را کمبود محبت ب آن ها گفتم باز گوش های خود را گرفتند. در این شرایط پدرم را اصلا نمیتوانم درک کنم. در حال فراموشی اش هستم او پنج سال است ک بازنشسته شده و چندین بار با خوردن قرص ب حالت منگی یا حتی خودکشی رسیده. مادر و پدرم نیز ب صورت متوالی در سال های گذشته دعوا های شدیدی داشته اند ک آن ها را کامل ب یاد دارم. الان انتخاب رشته کرده ام تا در یک رشته ی غیر مرتبط درس بخوانم و تصمیم دارم تا میتوانم کلاس های متفرقه بروم. خانواده ام ب من بی اعتماد شده اند. سعی میکنم ب گذشته فکر نکنم. با پدرم حرف نزنم و نادیده بگیرمش تا راحت تر باشم من ب گونه ای حساس هستم ک هر واکنشی از پدرم مرا شدیدا از لحاظ روحی خراب میکند او بنده ی اخم است. با تشکر از ملاحظه شما.