اگه پرونده درمان مادرم و نگاه کنید .مادرم بعد فوت خواهرم دچار منگی و گرفتگی پشت سر شدن و از سوزش مغز سرشان شکایت داشتند.کاهش اشتهای شدید و تمایل به خواب..سی تی مغز نرمال بود.صمنا ایشان مصرف اوپیوم دارند و توتال کولکتومی هستند .
پزشک سایکولوژیست به ایشان ابتدا سیتالوپرام دادن و بپروپیون ولبان.منتها بعد 40 روز 20 درصد شاید بهبودی پیدا کردند.
برایشان طبق فرمایش شما گاباپنتین 100 روزی یه عدد و همراهش میرتازاپین 7 .5 همراه اس سیتالوپرام 10 اضافه شد..
خداروشکر با راهنمایی های شما مامان 80 درصد بهبود یافتن و فقط بعضا خیلی کم از سوزش وسط سر شکایت دارند.
سوالم اینه که این داروها رو تا کی ادامه بدن؟ آیا تیپر کم کنم براشون؟ و آیا صلاح میدانید دارویی اضافه کنید یا خیر؟
از شما بینهایت سپاسگزارم

اس سیتالوپرام 10 عصر یک عدد
گاباپنتین 100 عصر یک عدد
میرتازاپین 7.5 شب یک عدد
و آترواستاتین 10 هم روز در میان به خاطر چربی
بپروپیون ولبان 75میل قطع شد و کلا یه ماه مصرف کردن
تمام آزمایشات بالینی و تومور مارکرها نرمال میباشد
سلام وقتتون بخیر
بله خاطرم هست در همین برنامه قبلا مشاوره انجام شده؟
الان خلق و روحیه و خواب و اشتهاشون چطوره؟
چه مدت هست داروهارو مصرف میکنن؟

خلق و خو بهتره؛ گیجی و منگی از بین رفته.
اشتها بهتره اما کلا پرغذا نیست.داروها از ابتدای برج 4 اضافه شد مثل میرتازاپین و گاباپنتین
فقط از سوزش بعضا خیلی کم گلایه دارن




بسیار خب خیلی خوبه که بهتر شدن میرتازاپین رو نصف کنین اگر دیدین که با نصف شدن خواب بهم ریخت همون 7.5 میلی رو کامل بدین و بقیه داروها هم طبق روال قبل ادامه پیدا کنه


دو هفته دیگه خبر میدم خدمتتون.
سپاسگزارم
سلامت باشین
سوالات مشابه
پدرم
سلام اقای دکتر دختری هستم 26 ساله. پدرم اخلاقهای خاصی دارد که میخواستم با شما درمیان بگذارم.. تا شما کمکم کنید که چه رفتاری در برابر ایشان داشته باشم که به نفع هر دویمان باشد.. پدرم الان 57 سال دارن و من بخوان از خیلی قبل تر بگم.. من یادمه پنج سال داشتم که با شور و شوق چیزی را برای پدرم تعریف میکردم ولی ایشان همه اش حواسش ب تلوزیون بود.. بعدها که یازده ساله شده بودم میدیدم گاهی اوقات با مادرم که خسته ی کار روز و تر و خشک کردن ما بود لجبازی میکرد و تا نصف شب پای تلوزیون بود.. همیشه شوخ طبع بود و همه چیز را به شوخی میگرفت و وقتی از او میخواستیم شبیه بزرگترها رفتار کند خودش را به کوچه ی علی چپ میزند.. حالا که به این سن رسیده ام واقعا تحمل برخی رفتارهایش برایم ناممکن شده و ارزوی مرگش را میکنم خدای ناکرده.. پدرم وقتی چیزی را برایش میگوییم حواسش بما نیست.. اصلا با چیزهایی که ما و همه ی مردم را میخنداند خنده اش نمیگیرد.. چیزهایی که برای ما و حتی برادر 18 ساله ام مهم است انگار برای او اهمیتی ندارد.. خودش و خانواده اش را از دیگران پایین تر میبیند و مثلا در صف عابر بانک مدام میگوید زودباشید پشت سرمان هستند و انگار استرس میگیرد و اصلا شبیه یک مرد و حتی یک پسر بچه ی پنج ساله رفتار نمیکند.. مثلا گیر میدهد به چیزهای مختلف و اصلا موقعیت و شرایط را درک نمیکند وقتی برایم خواستگار می اید تمام استرس من و مادرم این است که پدرم چه میخواهد بگوید و او همیشه احمقانه ترین حرفها را میزند.. نصیحت پذیر که خب در سنی نیست که نصیحت قبول کند.. اما مثلا اگر درحال غذا خوردن باشد و از او بخواهیم درب شیشه ای که زورمان نمیرسد را باز کند از ما میپرسد قاشقم را کجا بگذارم!! و نمیتواند این مسئله را حل کند که اول قاشق را بر زمین گذاشته و بعد درب شیشه را باز کند! .. مدام بهمان چسبیده و بوسمان میکند و میگوید دوستتان دارم ولی همه مان میگوییم انقدر تکرار نکن حالمان را بهم زدی! ولی او انگار متوجه نیست.. میخواهد خوشحالمان کند ولی تا اولین جمله را میگوید اتش میگیریم.. اصلا تا حرف میزند بهم میریزیم.. هر کسی در دنیا حتی با یک کلمه میتواند حال دیگری را خوب کند اما پدرم نمیتواند.. و انگار یاد نگرفته و دقیقا برعکس ان کاری را که باید انجام میدهد.. اصلا طوری رفتار میکند که ما احساس کردیم برایش اهمیت نداریم و او فقط ب خودش فکر میکند و همه ی رفتارهایش خودخواهانه است.. حتی سلام کردن با او برایم مشکل شده.. انگار از شیاره ی دیگری امده که حتی چشمانش را نمیتوانم بخوانم.. مادرم میگوید هر چه باشد بهتر از یک مرد معتاد است و اینجوری خود را آرام میکند اما من نمیتوانم.. پولهایمان را راحت خرج میکند و اصلا مقتصد نیست و اصلا برایش مهم نیست که من خودم شهریه ی دانشگاه را پرداخت میکنم و حتی نمیپرسد پول کم نداری؟ یا اگر مریض شوم نمیگوید دکتر لازم ندارد.. انگار عقلش به این چیزها نمیرسد.. و همیشه تقصیر کاره خود را گردن دیگران می اندازد و مثلا میگوید چون دخترت هولم کرد این اتفاق افتاد و دیگر رفتارهایش برایمان مسخره شده و داریم از او فاصله میگیریم چون در کنارش بهمان خوش نمیگذرد.. برادرم با این سن کم ما را برد گردش و پدرم بجای تشویق کردن مدام گفت اینجا جای خوبی نیست انگار اصلا حواسش نیست که برادرم در این سن باید تشویق شود تا با اراده و با اعتماد بنفس شود برای زندگی اینده اش.. ما چ کنیم.. او خودش معتقد است خیلی خوب است!
دردودل
سلام خانم دکتر من سی سالمه و نه سالی هست ازدواج کردم و صاحب دو فرزند هستم و خانه دار با وجود داشتم تحصیلات عالیه تربیت فرزند برام مهمتر بود و تصمیمم این هست که تا هفت سالگی کامل در کنارشون باشم و همسرم سرکار میرن و به گفته خودشون کارهای خانه و بچه ها با تو و معیشت خانه با من اوشب بهشون گفتم بچه کوچیک رو نگه دار من بچه اول و شامشو بدم گفت من امروز نسبت به روزای دیگه بیشتر نگه داشتم نگه داشتن روزای قبلشون گاهی هیچی گاهی کمتر یکساعت بوده و امروز حدود یکساعت بهم گفتن که وظیفه تو هست بچه داری و اگر بتونم کمک میکنم آیا این حرف درسته ؟ خیلی ناراحتم و اصلا درک نمیکنم مگر فقط فرزند منه که منت میزارن!!!
داشتن حالت های مانند افسردگی شدید ودرد عضلات
با سلام خدمت دکتر محترم من حدود 2 سال برای مشکل اضطراب وافسردگی دارو مصرف کردم ومتاسفانه از دارو درمانی هیچ گونه نتیجه مثبتی نگرفتم شاید بدتر هم شدم من از دارو درمانی نتیجه ای نگرفتم وبدنم با داروهای اعصاب سازگاری ندارد به محض مصرف برخی از داروها دچار درد عضلاتی میشم به توصیه یک خانم دکتر من قرص آمی ترپتیلین 25 را به صورت نصف قرص هرشب به مدت 4 هقته مصرف کردم ولی بعد اتمام دوره ازمایش این قرص بدتر شدم ولی بهتر نشدم الان اکنون شبا به راحتی خواب نمیرم وصبح دیر وقت که از خواب بلند میشم بدنم طوری هست انگار زیاد خسته وکوفته ام ودچار درد عضلات هستم وتوانایی حرکت هم برام دشوار هست واشتهام خرابه وحالت نا امیدی در نخغته است راه چاره ای برای مشکلم میخواستم واقعا از دارو درمانی خسته شدم اینقدر دارو مصرف کردم از فلکوستین وپرانول شروع کردم تا داروهای با دوز بالا
آیا امکان تشخیص بیماری ایشون هست ؟
سلام خسته نباشید . پدرمن شدیدا عصبی و فحاشه به صورتی که همیشه داد میزنه . برای هرموضوع کوچیکی عصبانی میشه و با همه دعوا میکنه هم با ما اینطوریه هم با همسایه و فامیل . به تازگی هم با همسایمون دعوای شدید کرده ولی قبول نمیکنه خودشم ایراد داره میگه مشکل از بقیست . ذهنش رو از عصبانیت نمیتونه آزاد کنه فرضا ساعت ها داد میزنه و فحشای رکیک میده و مجددا فرداش هم میگه ماهه بعد هم میگه انگار که هیچوقت یادش نمیره . موضوعات 20 سال پیش رو مطرح میکنه و بخاطرش دعوا میکنه . تو دعواها اگه کسی حرف بزنه کتک میزنه اقدام به خفه کردن و کوبیدن سر مامانم به زمین کرده و ما از ترسش اصن نمیتونیم چیزی بگیم . خیلی بدبینه اصلا از خونه بیرون نمیره و باهیچکسم رفت و آمد نداره . به بیرون رفتنای ما هم گیر میده میگه نرید بیرون از خونه . زنگ در رو میزنن استرس میگیره از کوچیکترین چیزا استرس داره و نقاط منفیش رو میبینه . اگه ما تو اتاق صحبت کنیم میگه دارید علیه من دسیسه میکنید ؟ یا تو کوچه همسایه ای که باهاش دعوا کرده رو میببنه که داره با دوستش حرف میزنه میگه دارن پشت من پچ پچ میکنن . همیشه حق رو به خودش میدونه . لب پنجره ساعت ها وایمیسته کارای همسایه هارو چک میکنه یه خانومی آرایش کرده باشه میگه این خرابه و ... ما باهیچکس ارتباط نداریم ماهی یه بار خونه پدربزرگم میریم اونم کلی داد و بیداد میکنه و فحش میده . اینم بگم چندین سال پیش روانشناس رفته بوده و تشخیص افسردگی شدید داده بوده ولی قرصاشو مصرف نمیکرد میگفت من این قرصارو بخورم دیوونه بشم ؟
مشکل خواب
سلام خانم دکتر. من 33 سالمه. مدت نزدیک به دو هفته هست که خوابم دچار اختلال شده. خیلی دیر خوابم میبره و به تناوب از خواب بیدار میشم و درنتیجه در طول روز و محل کارم احساس خواب آلودگی میکنم. اتفاق خاصی اخیرا برام نیافتاده و داروی خاصی هم مصرف نمیکنم. ممنون میشم راهنمایی کنید.
استفاده از زوپ همانند مشاوره تلفنی هرگز جایگزین مراجعه حضوری به پزشک و معاینه فیزیکی نمی گردد و
صرفاً به عنوان ابزار مکمل ویزیت حضوری جهت ارتقاء کیفیت تجربه درمان و آگاهی جامعه می باشد.